مکاتب فلسفی

69)نگاهی به فلسفه ابن سینا
نویسنده : ساسان دانایان - ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
 

نگاهی به فلسفه ابن سینا

منطق در نظر ابن سینا در مفهوم بسیار وسیعی مطرح است و منطق قیاسی به نظر او صرفاً قسمتی از آن محسوب می شود، اگر چه ابن سینا در جمع علوم برای منطق جایگاه رفیعی قائل است، در عین حال به محدودیت های آن نیز وقوف دارد. او به وضوح اظهار می دارد که عمل آن عمدتاً جنبه سلبی دارد. در کتاب اشارات می گوید: «هدف از منطق به دست آوردن قواعدی است که مراعات آن، ما را از خطا در استدلال محفوظ دارد. بنابراین منطق به معنای صحیح، حقایق جدیدی را مکشوف نمی نماید، بلکه به ما آموزش می دهد از حقایقی که در اختیار داریم به وجه احسن استفاده کنیم و از استفاده غلط از آنها خودداری ورزیم.» به نظر ابن سینا استدلال از بعضی حدود معین آغاز می شود که باید در ابتدا پذیرفته شوند. این حدود یا منبعث از مشاهده و تجزیه هستند یا اصول اولیه ادراک. سلسله استنتاج های مبتنی بر علوم که به نوبه خود قبلاً از معلوم دیگری استنتاج شده است، بی نهایت نیست بلکه بایستی نقطه آغازی داشته باشد که به مثابه بنیانی است برای کل ساختار منطقی. این نقطه آغاز را باید از خارج منطق یافت نه در خود آن. ابن سینا هم تجربه را در شکل گرفتن و افزایش اطلاعات دانشمندان دخیل می داند، هم استدلال را. در زمینه معرفت آدمی به معنای اعم باید گفت که عموم مردم با تأسی از احساسات عامه یا پروای رأی فرزانگان که عوام یارای معارضه با آنها را ندارند، به پاره ای اعتقادات اولیه گردن می نهند. همچنین اعتقادات دیگری وجود دارد که ناشی از عادات دوران طفولیت است و نیز دسته ای دیگر که بر تجربه بهای زندگی استوار است. تمامی این معتقدات بدوی اضافه می شوند به اصول اولیه استدلال که در آدمی به نیروی تعقل بدون لزوم کمترین جد و جهد برای حصول یقین از صحت آنها، ایجاد می گردد.

در کل نظام فلسفی ابن سینا، نظامی است عقل گرایانه که زیر ساخت آن پیش از هر چیز ارسطویی است که جابه جا با عناصر بینش نو افلاطونی در هم آمیخته است. از سوی دیگر، ابن سینا کامل ترین مرحله جریان شناخت را به حدس بازمی گرداند و این مفهوم را در چارچوب دقیق منطقی آن قرار می دهد که همانا یافتن حد وسط در قیاس است. منطق ارسطو را می توان داربست اندیشه های فلسفی ابن سینا به شمار آورد، در این اندیشه های یک پارچه استدلالی و برهانی، عناصر عاطفی و شهودی نقش تعیین کننده ای ندارند، هر چند ساختار وجودی ابن سینا از این گونه عناصر نیز برخوردار بوده است. پیوستن، به عقل فعال، واپسین مرحله کوشش شناسنده عقل انسانی است و این پیوند با عقل فعال نیز از رهگذر کوشش عقلانی دست می دهد و نقش قیاس منطقی در سراسر این جریان، تعیین کننده است. ابن سینا به پیروی از ارسطو قائل به چهار علت مادی، صوری، فاعلی و غایی است، وی نشان می دهد که هر چهار علت ممکن است در یک تعریف بیایند. بر این مبنا مثلاً از یک چاقو می توان چنین تعریفی به دست داد که وسیله ای آهنی است که با شکلی چنین و چنان که به وسیله آهنگر برای قطع اشیاء ساخته و پرداخته شده است. نظر او، علوم بر تجربه و استدلال مبتنی است و هر علم دارای موضوع و مباحث و مبادی است، علاوه بر مبادی عام هر علمی یک رشته مبادی خاص خود دارد، به نظر وی، علوم مختلف بر حسب شأن موضوعات خود دارای سلسله مراتبی هستند و علوم مجردتر در مرتبه مهمتر قرار دارند. منطق، از طرفی دارای بعضی همانندیها با ریاضیات است. زیرا که موضوع ریاضی هم نمی تواند مجرد از ماده باشد. مع ذلک، به نظر ابن سینا، اشیاء ریاضی را می توان به وسیله حواس ادراک کرد، در حالی که محل ظهور علوم منطقی فقط در عقل محض است. از این رو علم منطق از ریاضیات صوری تر و در نتیجه نسبت به آن در مرتبه بالاتری قرار دارد. تحقیقات معاصر در تفکر فلسفی ابن سینا، جنبه های پر اهمیتی از مابعدالطبیعه وی را روشن ساخته است. به عنوان نمونه، پروفسور نیچه از دانشگاه کمبریج بر این عقیده است که در فلسفه نظری ابن سینا به موارد تقدم آشکار وی نسبت به پاره ای از برجسته ترین نظریات دکارت و کانت و حتی برگسون برخورد می کنیم. به نظر وی، فقط مصطلحات فلسفی ابن سینا هست که برای محققان امروزی فلسفه تا اندازه ای بیگانه است.

 شکی نیست که ابن سینا در موارد زیر کانت و دکارت تقدم داشته است:

 1- شک دستوری

2- یقین به این احکام که «می اندیشم، پس هستم»

3- برهان وجودی و برهان مأخوذ از نظام خلقت برای اثبات وجود خدا.

 در فلسفه ابن سینا از آغاز با تمایزی اساسی که در تاریخ تفکر دینی فلسفی بسیار مهم است، مواجه می شویم که گفته شده موجد آن – خود وی بوده است و آن تمیز واجب الوجود از ممکن الوجود است.

واجب الوجود، وجودی است که تصور عدم آن ممتنع است، در حالی که ممکن الوجود می تواند وجود داشته باشد یا نداشته باشد یا به گونه ای غیر از آنچه هست وجود داشته باشد.

ابن سینا معتقد است بدون تخطی از هیچ یک از اصول منطق می توان تصور کرد که تمامی موجودات به جهان جمعاً یا فرداً وجود نداشته باشند. وجود جهان به امکان خاص یا به امکان عام بالضروره مشروط به وجود واجب الوجود است.

آنچه ابن سینا به آن تأکید دارد، این است که آدمی دارای ادراکی شهودی از حقیقت واجب الوجود است که آن چنان بی واسطه و مستقیم بر آدمی عارض می گوید که ممکن نیست کسی به وجود خارجی آن اذعان نکند.

توجه به این نکته مهم است که ابن سینا اثبات واجب الوجود را بر خلاف کسانی که وجود خدا را از وجود جهان نتیجه می گیرند، تلقی نمی کند. او صرفاً از این نقطه نظر استدلال نمی کند که واجب الوجود لازم است فرض شود تا از تسلسل بی نهایت یا دور علت و معلول، اجتناب شود. بسیاری از فلاسفه بعدی، از جمله بعضی از فیلسوفان عقلی جدید اروپایی، تصور واجی الوجود را صرفاً نتیجه غایی یک سلسله قیاس های عقلی قلمداد کرده اند. غافل از این که این گونه استدلال به مغالطه وجودی منتهی می گردد. اما این مطلب در مورد ابن سینا صادق نیست، محور برهان او این است که واجب الوجود موضوع درک شهودی ما است. او تأکید دارد که هستی واجب الوجود را نمی توان با برهان اثبات کرد که به اقامه دلیل در آن باره پرداخت. وجود واجب الوجود را می توان فقط از طریق شهود در درون خود درک کرد و تبیین آن به دیگران فقط به نحو اشاره یا توصیف غیرمستقیم امکان پذیر است. تصور ابن سینا از واجب الوجود و ممکن الوجود - که دومی فقط از طریق ارتباط با اولی ضروره موجود می گردد – به سه نظریه هرم در فلسفه دکارت – یعنی شک دستوری و ایقان شهودی به صدق «می اندیشم، پس هستم» و تصور خدا به عنوان جهت ضروری حقیقت تمام وجودات – تقدم دارد. برهان وجودی برای اثبات وجود خدا به صورتی که در فلسفه دکارت آمده به شروح زیر است:

 قول به این که فلان صفت در مفهوم فلان شیء مندرج است مساوی است با اثبات آن صفت برای آن شیء. وجوب هستی مندرج در تصور خداست. بنابراین قضیه ای که هستی را برای او ثابت کند صادق است – به سخن دیگر، خدا وجود دارد.

 دکارت، همانند ابن سینا، منتها به زبانی دیگر، برهان وجودی را با برهان جهان شناختی تکمیل می کند. به نظر دکارت، هیچ چیز از عدم به وجود نمی آید: هرآنچه وجود دارد باید برای وجود خود علتی را دارا باشد. به علاوه هر اندازه که معلول واجد حقیقت است علت مهم باید به همان اندازه واجد حقیقت باشد. در فلسفه ابن سینا نیز با برهان جهان شناختی روبه رو می شویم عمدتاً همانند برهان دکارت مبتنی بر غیر معقول بودن این که چیزی از عدم به وجود آید و همچنین مانند برهان ارسطو از نظر محال بودن تسلسل علت به بی نهایت است. برخلاف برهان دکارت، برهان وجودی ابن سینا در غایت امر برهان عقلی نیست. برهانی است که در درک شهودی و عمدتاً عرفانی حقیقت قصوری ریشه دارد.

می توان گفت که ابن سینا نه فقط از جهات مابعدالطبیعه، بلکه از جهت روان شناسی نیز به این حکم دکارت که «می اندیشم، پس هستم» بسیار نزدیک می شود و آن در جایی است که تمایز میان جسم و روح را روشن ساخته بر استقلال کامل دومی از اولی تأکید می کند. این نکات نباید تفاوت های مهم این دو فیلسوف را نادیده بگیرد.


 
comment نظرات ()